سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
دانش تا با بردباری همراه نگردد، نتیجه ندهد . [امام علی علیه السلام]
امام حسین علیه السلام
درباره



امام حسین علیه السلام


علی اصغر
مطالبی که به طور سلسله وار در این وبلاگ مشاهده می فرمایید مجموعه سخنرانى هاى استاد آیت الله مصباح یزدی است که در حسینیه شهداى قم در محرم 1421 بیان شده و تحت عنوان آذرخشی دیگر از آسمان کربلا چاپ و منتشر گردیده است. ضمناً مدیر وبلاگ فقط منعکس کننده مطلب می باشد.

     بنا بر این، از دیدگاه اسلام، تحلیل جامعه شناسان خطا است، همچنان که نتیجه حاصل از آن نیز نادرست است.

اما جواب اسلام به سؤال مذکور این است که انسانها تمایلات مختلفى دارند که در اثر شرایط مختلف اجتماعى که بسیارى از آنها هم اختیارى است، در افراد تقویت مى شود و گاهى به حدّى شدت مى یابد که همه خواسته ها و ارزشهاى انسانى را تحت الشعاع خود قرار مى دهد. من و شما الحمد للّه ـ به چنین تمایلات شدیدى مبتلا نشده ایم. اما ممکن است به افرادى برخورد کرده باشیم که براى آنها شهرت و مطرح شدن در جامعه اهمیت داشته باشد و براى رسیدن به شهرت آمادگى فداکردن و گذشتن از همه چیز حتى دین را دارند. حب ریاست، جنونى است که گاهى انسان به آن مبتلا مى شود و بلایى بر سر انسان مى آورد که حاضر است تمام ثروت، زن و فرزند و همه ارزشهاى مقدس را فدا کند، تا چند صباحى به ریاست برسد. چنین علاقه هایى، به صورت ناگهانى پیدا نمى شود. بلکه ابتدا جوانه کوچکى در دل مى زند، سپس به تدریج در شرایط مختلف آبیارى مى شود و اگر فضاى مناسبى پیدا کند، رشد مى کند و به تدریج به جایى مى رسد که انسان حاضر است همه چیز را فداى این خواسته کند. ممکن است خود انسان در مراحل اولیه و متوسط رشد این علاقه متوجه نباشد که در گوشه هاى قلبش چه مارهایى خفته اند. شاید کسى که به این بلا گرفتار شده است، تصور کند که خوشحال شدن از احترام دیگران امرى طبیعى است و خطرى هم ایجاد نمى کند. اما اگر حس ریاست طلبى، احترام طلبى و حب جاه رشد کند، با مطرح شدن آن در حوزه دین بلاهاى بزرگى مى آفریند. «آخر ما یخرج من قلوب الصدیقین حب الجاه»، آخرین علاقه اى که از قلب صدیقین که همنشین انبیا هستند، خارج مى شود، حب مقام است. ما حب مقام را ساده مى انگاریم، چون چنین مسأله اى براى ما مطرح نیست. اما به عنوان مثال، براى کسى که قرار است در جامعه مقام مهمى را احراز کند و کاندیداى پستى است براى او اهمیت زیادى دارد، مسأله ریاست، خیلى مهم است. اگر کسى عشق به مقام داشته باشد، براى او حق و باطل مطرح نیست. هر جا پست و مقامى به او بدهند به آنجا مى رود. گاهى انسان عشق خدمت به خلق را دارد و مقام را براى خدمت به مردم مى خواهد. حتماً به خاطر دارید که شهید مظلوم دکتر بهشتى چه فرمود. گفت: ما عاشق مقام نیستیم، ما عاشق خدمتیم و اگر مقامى را پذیرفته ایم، به این دلیل است که ابزارى براى خدمت به خلق خدا و انجام تکلیفى که بر عهده ماست، در اختیار داشته باشیم. اما همه مردم این گونه نیستند. ممکن است انسان به گونه اى شود که بُت او مقام باشد; در این صورت براى حفظ آن حاضر است همه چیز را از دست بدهد. عمر بن سعد نمونه چنین افرادى است. حتماً همه شنیده اید که عمر سعد از شب تا به صبح راه مى رفت و با خود در مورد پذیرفتن فرماندهى لشگر کربلا و مسؤولیت کشتن امام حسین(علیه السلام) سخن مى گفت و در این مورد تردید داشت. سرانجام نتوانست از مُلک رى چشم پوشى کند و این کار را پذیرفت. در همین ایام عاشورا، پیش از ورود شمر به کربلا و قطعى شدن مسأله جنگ، گفتگویى بین حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) و عمربن سعد انجام گرفت که حضرت طى آن عمر سعد را نصیحت کرده و فرمودند: تو مرا مى شناسى و مى دانى من چه کسى هستم، پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم)درباره من چه فرمود، کشتن من چه گناه بزرگى است و به واسطه آن چه بلایى بر سر تو و خانواده ات نازل خواهد شد. دست از این کار بردار! گفت: آقا خانه ام را خراب مى کنند. امام(علیه السلام) فرمود: من خانه ات را برایت مى سازم. عمر گفت: من املاکى دارم که آنها را از من مى گیرند. آن حضرت فرمود: من از املاک شخصى خودم در مدینه به تو مى دهم. اما تمام این مسائل بهانه بود. آنچه امام حسین(علیه السلام) نمى توانست به او بدهد، مُلک رى بود. عمر سعد عاشق سلطنت رى بود و سرانجام به فرمایش یکى از یاران امام(علیه السلام) که با عمر صحبت کرده بود، ملک رى را به قیمت خون حضرت سیدالشهدا(علیه السلام)خرید و حاضر نشد از آن دست بردارد. ممکن است کار انسان به اینجا نیز برسد. مشکل تمام انسانهایى که به خطرهاى سخت مبتلا مى شوند و در دره هاى شیطانى سقوط مى کنند، چنین تعلقات و وابستگى هایى است که با ارزش هاى دینى و خداپرستى سازگار نیست. تعلقات مادى تا جایى قابل اغماض است که با دین در تضّاد نباشد. البته اولیاء خدا اصلا به این تعلقات اعتنایى نمى کنند.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/11/23:: 7:0 عصر     |     () نظر

     بر اساس دیدگاه جامعه شناسان، حادثه کربلا نتیجه طبیعى رقابت بین دو تیره یا دو قبیله است. گاهى نیز عواملى به رقابت آنها ضمیمه شده و موجب مى شود این رقابت حادتر شود.بنا براین، مخالفت دو قبیله یا دو تیره با یکدیگر امرى طبیعى است که گاهى نیز به جنگ منجر مى شود. زمانى که یکى از دو قبیله در جنگ پیروز شد و رفتارى خشونت آمیز با طرف مقابل داشت، باید منتظر باشد که روزى نیز طرف مغلوب، غالب شود و از آنها انتقام بگیرد و آن خشونت را درباره فرزندان آنها اعمال کند. حتماً به خاطر دارید که چندى پیش، در همین ایام عاشورا، مقاله اى با عنوان «خون به خون شستن محال آمد، محال»1، در یکى از روزنامه هاى زنجیره اى، توسط یکى از نویسندگانى که بعداً در کنفرانس برلین شرکت کرد، نوشته شد و در آن مقاله تقریباً همین تحلیلى را که بنده از جامعه شناسان براى شما نقل کردم، مطرح کرده بود و حاصلش این بود که واقعه کربلا اتفاق عجیبى نیست که روضه خوان ها آن را به صورت فاجعه بزرگ تاریخ جلوه مى دهند، بلکه این اتفاق به صورت طبیعى و در نتیجه کشته شدن عده زیادى از بنى امیه در جنگ بدر به دست بنى هاشم، واقع شد. بنى امیه هم براى گرفتن انتقام کشته شدگان خود، مقابله به مثل کرده و در کربلا تعدادى از افراد بنى هاشم را کشتند. به قول نویسنده مقاله، درسى که باید از این حادثه آموخت، این است که نتیجه خشونت، خشونت است! چون مسلمانان در جنگ بدر نسبت به کفّار خشونت به خرج داده و آنها را کشتند، در نتیجه این رفتار خشونت آمیز، بنى امیه نیز در عاشورا عده اى از بنى هاشم را کشتند. بنابراین، بهتر بود که هیچ یک از این دو گروه خشونت به خرج نمى دادند و در نتیجه حضرت امام حسین(علیه السلام) هم کشته نمى شد! درسى که امروز ما باید از این حادثه براى زندگى خود بگیریم این است که باید خشونت را کنار بگذاریم!

اگر به خاطر داشته باشید، نتیجه بحث روان شناسى که قبلا در تحلیل عوامل مؤثر در ساختار شخصیت انسان مطرح شد، این بود که باید تساهل و تسامح را رعایت کرد و خشونت را کنار گذاشت. از تحلیل جامعه شناسان هم همین نتیجه حاصل مى شود. آنها مى گویند خشونت در کربلا نتیجه خشونت در جنگ بدر بود.اگر نمى خواهید امام حسین(علیه السلام) کشته شود، افرادى را از بنى امیه نکشید تا آنها هم از شما انتقام نگیرند. بنابراین، جنگ، خونریزى و خشونت را تعطیل کنید تا چنین حوادثى اتفاق نیفتد. به عبارت دیگر بر اساس نظریه روان شناسانه مذکور و همچنین این نظریه جامعه شناسانه، باید جهاد، دفاع و نیز حرکت حضرت سیدالشهدا(علیه السلام)، یعنى مقدس ترین پدیده تاریخ بشریت را تخطئه کرد. ملاحظه کردید که چنین مطلبى را کسانى که انتساب به بعضى از جناح ها داشتند، در یکى از روزنامه هاى کشور جمهورى اسلامى ایران نوشتند; کسانى که خواب و خیالهایى در سر مى پروراندند و قصد داشتند روزى در کشور با کودتایى خزنده نظام اسلامى را سرنگون کنند، چنین مقالاتى را نوشتند و کسى هم عکس العملى نشان نداد. این سکوت مرگبار هم به برکت روحیه تساهل و تسامح بود که پیش از آن همفکران آنها ترویج کرده بودند.

بحث ما در این مورد است که آیا این دیدگاه به عنوان یک نظریه علمى صحیح است که چنین رقابت هایى لازمه زندگى قبیلگى است و این رقابت ها به صورت طبیعى به ونریزى منتهى مى شود؟ آیا مى توان گفت چنین حوادثى در زندگى قبیلگى رایج است و واقعه کربلا نیز جنگى بین دو قبیله بوده است؟ آیا نتیجه حاصل از این دیدگاه صحیح است که باید به طور کلى خشونت و تعصب را کنار گذاشت، با هر دین و مذهبى و با هر فکر و مرامى مدارا کرد، باید به روى همه لبخند زد و نباید با کسى به تندى برخورد کرد، در هیچ حالى نباید خشونت به خرج داد، وگرنه صورت چنین حوادثى را به دنبال خواهد داشت؟ آیا اصل دیدگاه مذکور و همچنین این نتیجه گیرى صحیح است؟

نقد اجمالى این دیدگاه این است که دفاع از ارزش هاى انسانى که اولین آنها حیات و پس از آن امورى است که به حیات و زندگى مربوط مى شود و در نهایت دفاع از ارزش هاى مقدس، همه از لوازم زندگى یک موجود زنده، ذى شعور و آگاه است. اگر قانون دفاع در طبیعت نباشد، هیچ موجودى نمى تواند از هستى خود حمایت کند و هیچ گروه و جامعه اى نمى تواند از ارزش هاى خود حفاظت و حراست کند. دفاع، قانونى طبیعى است که خدا به صورت طبیعى و تکوینى در حیوانات و انسان قرار داده است. همچنین در مقام تشریع، در تمام ادیان، قانون دفاع به عنوان بخشى از احکام دینى در نظر گرفته شده است. حتى ملحدانى که خدا و قانون الهى را قبول ندارند، به صورت طبیعى قانون دفاع را رعایت مى کنند. لکن مسئله این است که اختلاف در بینش ها موجب اختلاف در شرایط و ویژگیهاى دفاع مى شود. اگر ما انسان را تنها، موجودى مادى بدانیم که مدتى در این دنیا زندگى مى کند و بعد از مرگ نابود مى شود، دفاع هم مربوط به همین زندگى مادى است، یعنى دفاع در حد همان قانون تکوینى که هر موجود زنده اى به طور فطرى و طبیعى به آن مجهز است، منحصر مى شود. دفاع انسان از حیات خود در برابر تجاوز دیگران و نیز سایر خطرها، مورد پذیرش همه انسان ها است. بحث در این جا است که اگر کسى به زندگى اخروى معتقد بود و این دنیا را مقدمه اى براى زندگى بى نهایت اخروى ـ که حیات اصلى است ـ ، دانست، باید از حیات ابدى و سعادتى که در زندگى اخروى نصیب او خواهد شد، دفاع کند و این امر در سایه دین محقق مى شود. ما معتقدیم که آنچه حیات واقعى انسان را تأمین مى کند، دین است و آنچه آن حیات را به خطر مى اندازد، مبارزه با دین و تضعیف ارزشها و باورهاى دینى است. اگر کسانى چنین اعتقادى داشتند، آیا به زندگى این دنیا بیشتر اهمیت مى دهند یا نسبت به زندگى ابدى خود اهتمام بیشترى خواهند داشت؟ در اینجا نیز مسئله دفاع از حیات و سعادت انسان مطرح است. اما بین سعادت محدود این دنیا و سعادت ابدى، کدام یک مهم تر است؟! اگر براى رسیدن به سعادت ابدى گاهى ضرورت اقتضا کند که زندگى این دنیا محدودتر و کوتاه تر شود یا بعضى از لذّات آن کاسته شود، آیا کسى که به زندگى ابدى ایمان دارد، در فدا کردن زندگى و لذات این دنیا در راه سعادت ابدى، تردیدى به خود راه مى دهد؟ «ان زعمتم انکم اولیاء للّه من دون الناس فتّمنوا الموت ان کنتم صادقین»2، اگر باور دارید که زندگى ابدى و ارتباط با خدا و قرب الهى در عالم دیگر است، اصلا نباید نسبت به زندگى این دنیا پاى بند باشید. این دنیا مرحله ایست که باید از آن عبور کرد تا به آن دنیا رسید. «صبراً بنى الکرام فما الموت الا قنطرة»3. شب عاشورا حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) به اصحاب خود فرمود: اى بزرگ زادگان! اندکى صبر کنید! مرگ جز پلى نیست که شما را از زندگى پَست این دنیا به زندگى سعادتمندانه ابدى در جوار قرب الهى مى رساند. کسى که چنین بینشى دارد، دفاع از زندگى ابدى را حق خود مى داند. از این رو، نمى تواند ببیند افرادى قصد به خطر انداختن حیات ابدى او را دارند. جامعه اى هم که چنین اعتقادى دارد نمى تواند شاهد باشد گروهى آن حیات را از جامعه و مردم بگیرند و اعتقاد آنها را نسبت به آخرت سُست کنند و آنها هم بدون توجه به این مسأله به آنها لبخند زده و بگویند این هم قرائت و تفکر دیگرى است و ما هم به تفکر شما احترام مى گذاریم! اگر کسى اعتقاد واقعى به حیات اخروى، حساب و کتاب و سعادت حقیقى در دنیاى دیگر داشته باشد، چنین سخنانى را تحمل نخواهد کرد. چنین اعتقادى تنها یک شعار براى فریب مردم و کسب آراء نیست، بلکه اعتقادى واقعى است. انسان براى زندگى ابدى خلق شده است. اگر کسانى به این مسئله اعتقاد یقینى دارند، و ایمان به آخرت در جان آنها رسوخ کرده باشد، نمى توانند نسبت به مسأله اى که براى زندگى ابدى آنها خطر جدّى فراهم مى کند، بى تفاوت باشند و در برابر آن با تولرانس، لبخند و تساهل و تسامح برخورد کنند. مگر انسان عاقل در برابر کسى که شمشیر به روى او کشیده است لبخند مى زند؟! تصور کنید نیمه شبى از خواب برخیزید و ناگهان شخصى را در حال حمله، بالاى سر خود ببینید، آیا به او لبخند مى زنید و مى گوئید این هم یک سلیقه است! و باید به فکر و سلیقه دیگران احترام گذاشت؟! یا در مقام دفاع از خود برمى آئید و سلاح را از او گرفته، به او حمله مى کنید؟ چرا چنین مى کنید؟ چون باور دارید که جان شما در خطر است. اگر کسانى باور داشته باشند که قیامتى در کار است و دین موجب سعادت در آن دنیاست، نمى توانند نسبت به تهاجماتى که بر ضدّ دین صورت مى گیرد، بى تفاوت باشند. کسانى که بى تفاوتى نسبت به دین را ترویج مى کنند، به این دلیل است که به آخرت ایمان ندارند و دین را یک نوع شوخى مى دانند. این قبیل افراد دین را حداکثر مانند آداب و رسومى از قبیل چهارشنبه سورى مى دانند و مى گویند عده اى از مردم معتقدند روز جمعه باید به نماز جمعه بروند و شب عاشورا باید سینه بزنند. همچنان که عده اى معتقدند شب چهارشنبه سورى باید از روى آتش بپرند. این اعتقادى است، آن هم اعتقاد دیگرى است! شما به این عقیده احترام بگذارید، صاحبان آن عقیده هم به شما احترام مى گذارند. کارى به کار یکدیگر نداشته باشید! این عده به همان اندازه که چهارشنبه سورى را جدى مى دانند، شب عاشورا را هم جدى مى گیرند! بلکه حتى شب عاشورا را به اندازه چهارشنبه سورى جدى نمى گیرند! همچنین این گروه بر اساس دیدگاه خود، مى گویند: به مجرّد بروز رقابت بین دو گروه و منجر شدن این رقابت به اختلافات دینى و مذهبى، نباید خشونت به خرج داد! بلکه باید اجازه دهیم هر دو طرف به آرامى کار خود را انجام دهند تا یکى از آنها دین و عقیده دیگرى را با تبلیغات، القاء شبهات، رفتارهاى ناهنجار اجتماعى و ضد اخلاقى، ترویج مواد مخدر، ترویج نوارهاى مبتذل و هر اقدام دیگرى از بین ببرد. معناى این سخن این است که ما براى دین ارزشى قائل نشده ایم و از نظر ما بین اسلام و یهودیت و حتى بت پرستى تفاوتى وجود ندارد! مگر ایدئولوگ مورد احترام بعضى از شخصیتهاى کشور ننوشت که: «هیچ دینى بر ادیان دیگر ترجیح ندارد و حتى اسلام بر بت پرستى ترجیحى ندارد! اسلام یک صراط مستقیم و بت پرستى هم صراط مستقیم دیگرى است!» معناى این کلام این است که هیچ یک را باور ندارند! هر چند در ظاهر مى گویند مسلمان هستیم. واللّه دروغ مى گویند! مگر ممکن است کسى مسلمان باشد و بگوید اسلام با بت پرستى تفاوتى ندارد؟!!!


1. گنجى، اکبر، روزنامه صبح امروز، 23/2/78.

2. جمعه، 6.

3. بحارالانوار، ج 6، ص 154.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/11/22:: 7:0 عصر     |     () نظر

    اما در بُعد اجتماعى، چگونه دو گروه که گاهى از یک نژاد هستند و حتى با یکدیگر رابطه خویشاوندى دارند، در مقابل هم قرار گرفته و یکى از آنها، مانند خاندان پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، تا عالى ترین سطح ممکن ترقى و تعالى پیدا مى کند و گروه دیگر مانند بنى امیه، به حدى سقوط مى کند که از هر حیوان درنده اى پست تر مى شود. با وجود این که این دو گروه، هر دو از یک نژاد و از قبیله قریش بوده اند و عبد مناف جدّ مشترک آنها بود. به تعبیر دیگر مى توان گفت: عوامل وراثت در این دو گروه مشترک بود; همچنان که عوامل اجتماعى نیز کمابیش میان آنها مشترک بود. اما در عین حال گروهى آنچنان ترقى کردند و گروه دیگر این چنین تنزل یافتند. این سؤال، مسئله اى اجتماعى است که حل آن به جامعه شناسان مربوط مى شود. آنها نیز جوابى کلى ارائه کرده اند که آن را نقل مى کنیم و سپس نظر اسلام را در این زمینه مورد بررسى قرار خواهیم داد. جامعه شناسان مى گویند: زندگى قبیله اى که در اکثر کشورها، پیش از شهرنشینى رایج بوده، برخى خصوصیات را همراه داشته است، از جمله این که بین دو قبیله یا دو تیره از یک قبیله که در کنار هم زندگى مى کنند، نوعى رقابت به وجود مى آید که لازمه زندگى قبیله ایست. این رقابت ها بر اساس شرایط مختلف زمان و مکان، به صورت هاى مختلف، حتى به صورت رقابت مذهبى، ظاهر مى شود و هنگامى که رقابت بین دو قبیله اوج مى گیرد به جنگ و خونریزى میان آنها منتهى مى شود. بر اساس دیدگاه جامعه شناسان، واقعه عاشورا نیز حادثه اى از همین قبیل بوده است. بنى هاشم و بنى امیه که دو تیره از قبیله قریش بودند، با یکدیگر بر سر مسائل مذهبى و مناصب مربوط به کعبه و حج و همچنین مسایل اقتصادى اختلاف داشتند و بین آنها رقابت شدیدى وجود داشت که به دشمنى و کینه اى دیرینه بین این دو تیره منجر شده بود. رقابت بین این دو گروه همچنان ادامه داشت، تا زمانى که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) از بنى هاشم به رسالت مبعوث شدند و این امر، احساس حسادت و رقابت شدیدترى را در بنى امیه به وجود آورد که به صورت هاى مختلف نیز تشدید شد و به کینه هاى بسیار حاد منتهى گردید. از جمله این که در جنگ بدر، بنى هاشم و یارانشان عده زیادى از بنى امیه را کشتند. به گونه اى که هر یک از افراد بنى امیه در این جنگ چند نفر از نزدیکان خود را از دست داد. مسایلى از این قبیل اختلافات را بین این دو تیره تشدید کرد تا زمانى که در فتح مکه بنى امیه با کراهت تسلیم شدند و در ظاهر، اسلام را پذیرفتند; اما به دلائلى، هرگز ایمان واقعى نیاوردند و کینه هاى سابق کماکان در قلب آنها باقى ماند. سرانجام بنى امیه در کربلا انتقام خود را از خاندان پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) با کشتن حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) و فرزندان و یاران آن حضرت گرفتند.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/11/21:: 7:0 عصر     |     () نظر

     پیش از این بیان شد که در واقعه کربلا دو گروه کاملا متمایز در برابر یکدیگر قرار گرفته بودند; گروه اول عده اى از انسان ها که در نهایت پاکى و اوجِ تعالى روح و قرب به خداى متعال بودند و گروه دوم دسته اى انسان نما بودند که در نهایت پلیدى، قساوت و درندگى بودند. با توجه به تفاوت چشمگیر این دو گروه که از سویى نمونه بارز عروج انسان به عالى ترین مرتبه انسانیت و از سوى دیگر سقوط او به پست ترین مراتب حیوانیت است، این سؤال مطرح مى شود که چگونه ممکن است عده اى از انسان ها به این درجه از علوّ، عزت و قرب به خدا نائل شوند، در حالى که گروهى دیگر تا مرتبه اى از پستى، ذلت و زبونى سقوط مى کنند که لیاقت نام انسان را نیز نداشته باشند; با وجود این که هر دو گروه انسانند و از عقل و مواهب انسانى برخوردار هستند، خداى متعال به همه آنها وجدان بشرى و نیروى عقل را عطا فرموده و پیامبران را براى همه آنها فرستاده است تا همگى از هدایت او بهره مند شوند; با این وجود، چرا باید تا این حد از جهت رشد و شکوفایىِ استعدادها و مظاهر انسانیت، بین افراد بشر تفاوت وجود داشته باشد؟ این سؤال را مى توان در دو سطح مطرح کرد; ابتدا، در سطح فردى این سؤال مطرح مى شود که چگونه ممکن است انسان تا این حد، تعالى یا تنزل پیدا کند و در مرحله بعد در سطح اجتماعى این سؤال مطرح است که چگونه گروهى از انسان ها در جهت رشد و تعالى و گروه دیگرى در نقطه مقابل آنها شکل مى گیرند و حتى ممکن است هر یک از این گروه ها در طول تاریخ جریان خاصى را تشکیل دهند. پاسخ دادن به این سؤال علاوه بر بالا بردن سطح معرفت انسان نسبت به ذات خود، موجب مى شود که ما بتوانیم با شناخت علل انحراف، در جهت جلوگیرى از انحراف و لغزش خود گام برداشته از سقوط خود جلوگیرى کنیم. همچنین در بُعد اجتماعى خواهیم فهمید براى داشتن جامعه اى صالح که به تدریج تکامل مى یابد و شایستگى ظهور حضرت ولى عصر ارواحنا فداه ـ را پیدا مى کند، چه عواملى را باید تقویت کرد با تقویت آنها تا به تدریج چنین لیاقتى در جامعه ما پدید آید و خداى ناکرده ـ در مسیر سقوط و انحطاط قرار نگیریم و به عقب باز نگردیم.

پیش از این، بیان کردیم که در بُعد فردى روان شناسان این جواب کلى را ارائه کرده اند که شخصیت هر انسانى ساخته و پرداخته دو دسته از عوامل است; یک دسته عواملِ وراثتى یا عوامل ژنتیک و دسته اى دیگر عواملِ تربیتى و اجتماعى. بر این اساس، کسانى که صالح شده و ترقى یافته اند، هم از نظر عوامل وراثتى از پشتوانه خوبى برخوردار بوده اند، ـ به تعبیر دیگر از پدران و مادران خوبى برخوردار بوده اند ، و هم در محیطى صالح و سالم تربیت شده اند و در نتیجه، آنها نیز افرادى خوب و صالح شده اند. در نقد این نظریه بیان کردیم: تردیدى نیست که عامل وراثت و همچنین محیط در شکل گیرى شخصیت انسان مؤثر است اما این گونه نیست که فقط این دو عامل نقش تعیین کننده داشته باشند. همچنین براى روشن شدن ایراد این دیدگاه، به موارد نقض آن اشاره کردیم.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/11/20:: 7:0 عصر     |     () نظر

    ارزشها، خوبى ها و بدى ها و بایدها و نبایدها بر اساس تحلیل صحیح، مبتنى بر شناخت ها و هست هاست. به تعبیر دیگر، تمام بایدها بر پایه هست ها استوار است و به نحوى از هست ها استنتاج مى شود. این بحثى است که از حدود بیست سال قبل در کشور ما مطرح شده است. آیا بایدها و هست ها با هم ارتباط دارند یا نه و آیا بایدها از هست ها استفاده مى شوند یا نه؟ قبل از انقلاب، بحثهاى زیادى در مورد این مسائل مطرح بود که الحمد لله ـ حل شده است. این بحث ها در نهایت به این نتیجه منتهى شد که به یک معنا، بایدها از هست ها استنتاج مى شود و اعتقاد به بعضى از هست ها موجب پیدایش بایدهاى خاصى مى شود. براى عزیزانى که کمتر به بحث هاى فلسفى آشنایى دارند، مساله را به صورتى ساده تر بیان مى کنم:

ما دو نوع شناخت داریم که در زندگى انسان از اهمیت زیادى برخوردار است. مسأله اول این است که آیا ما و این عالم آفریدگار و پروردگارى داریم یا نه؟ آیا کسى هست که اختیار آفرینش و اداره این عالم در دست او باشد؟ این سؤال از هست هاست؟ یعنى آیا خدا هست یا نیست؟ این اصلى ترین مسأله در زندگى انسان است. اگر پاسخ این سؤال مثبت باشد، در پى آن مسائل فراوان دیگرى مطرح مى شود، همچنان که اگر پاسخ این سؤال منفى باشد، به دنبال آن مسایل دیگرى مطرح مى شود. اگر کسى العیاذ بالله ـ معتقد شد که خدایى در کار نیست، آیا براى او مسأله عبادت و پرستش خدا مطرح خواهد بود؟ آیا وجود ادیان و مذاهب و مسأله حق و باطل دینها مطرح مى شود؟ اگر خدا نباشد، باید بساط همه ادیان برچیده شود. پس، این مسأله بسیار مهم و بلکه اصلى ترین مسأله اى است که انسان باید در زندگى خود حل کند. این مسأله از قبیل «هست ها» است.

دومین مسأله به حقیقت انسان باز مى گردد. آیا انسان، تنها همین موجود مادى است که پس از مدتى مى میرد و با مرگ تمام مى شود؟ یا اینکه انسان بعد از مرگ نیز از حیات بهره مند است؟ اگر حیاتى پس از مرگ باشد، شاید آن حیات ابدى و همیشگى باشد. این دو مسأله از هر مسأله دیگرى حتى از اعتقاد به انبیاء، مهم تر است! همچنان که در قرآن کریم ملاحظه مى کنید، در آیات زیادى بر «ایمان بالله و بالیوم الاخرة» تأکید شده است، در حالى که در این آیات، صحبتى از انبیاء، ادیان و کتب آسمانى نیست. «و من الناس من یقول آمنا بالله و بالیوم الاخر»1. «لقد کان لکم فى رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر»2. ابتدا باید مسأله وجود خدا و مسأله روز قیامت و زندگى ابدى حل شود. اعتقاد به انبیاء پس از اثبات وجود خدا، روز قیامت و حساب و کتاب مطرح مى شود. سپس نوبت به این مسأله مى رسد که در این عالم چه کنیم که سعادتمند شویم؟ در اینجا است که مسأله احتیاج به انبیاء مطرح مى شود. بنابراین، اصلى ترین مسأله، وجود الله و قیامت است. اگر این دو مسأله ثابت شود، رفتار انسان ها در مسیر خاصى قرار مى گیرد، انسان احساس مى کند، حساب و کتابى در کار است و باید مراقب اعمال خود باشد، مبادا کارى را انجام دهد که روز قیامت در آتش جهنم بسوزد. اما اگر اعتقاد به آخرت نبود، همان گونه که ابوسفیان گفت: «لاجنة و لانار»، در این صورت رفتار انسان تغییر مى کند و مى تواند به هر صورتى که تمایل داشت، رفتار کند. در این صورت انسان کاملا آزاد و رها خواهد بود. چون حساب و کتابى در کار نیست. در واقع، پایه لیبرالیسم، انکار خدا و پیامبر است. اگر کسانى در کنار اعتقاد به خدا و قیامت، لیبرالیسم را هم قبول دارند، نوعى تضاد در اعتقاد آنها وجود دارد که خود ایشان به آن توجه ندارند. این دو اعتقاد با یکدیگر جمع نمى شوند. ممکن نیست که انسان بخواهد آزاد باشد و به هر صورتى که خواست، رفتار کند، در حالى که اعتقاد به وجود حساب و کتابى داشته باشد. اگر کسى معتقد به حساب و کتاب است، باید رفتار خود را به گونه اى تنظیم کند که بتواند در قیامت پاسخگوى اعمال خود باشد; در این صورت نمى تواند لیبرال باشد.

مسأله اصلى براى ما بعد از اعتقاد به وجود خدا، این است که آیا روز قیامتى خواهد بود و آیا زندگى اصلى در آخرت است و بر همین اساس ما باید در این دنیا به صورتى رفتار کنیم که جهان آخرت سعادتمند باشیم یا اینکه زندگى حقیقى در همین دنیا است و هر چه هست و نیست متعلق به همین عالم است و باید در این دنیا خوش بگذرانیم؟ آیا مى توانیم بگوییم بعد از مرگ، خدا کریم است؟ چرا براى امور دنیوى این گونه عمل نمى کنیم؟ مگر خدا فقط براى آخرت کریم است؟ آیا خدا براى دنیا کریم نیست؟ چرا فقط در مورد عذاب ابدى مى گوییم خدا کریم است؟ چون ایمان واقعى نداریم. حاصل آنکه: آنچه موجب شد مردم کوفه تا این حد بى وفا شوند که تا امروز من و شما به آنها لعن و نفرین بفرستیم، علاقه آنها به امور دنیا بود. امیدواریم که این لعن و نفرین ها شامل خود ما نشود. اگر حیاتى و توفیقى بود، ان شاء الله در جلسات آینده با استفاده از فرمایش هاى حضرت سیدالشهدا(علیه السلام)، در مورد اشکال کار کوفیان و راه معالجه آن توضیح بیشترى خواهم داد.


1. بقره، 8.

2. احزاب، 21.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/11/19:: 7:0 عصر     |     () نظر

     در اینجا تنها مسأله ضعف شناخت، مطرح نبود. مسأله مهم تر هوسهایى بود که آنها امید داشتند با بیعتشان به آن هوسها و آرزوها برسند. این واقعیت بزرگ و مهمى است. واقعیت تلخ این است که انسان با وجود اینکه راه را یاد گرفته، آن را شناخته و اثبات مى کند و مدتها آن راه را مى پیماید، ولى دلبستگى ها و آرزوهایى در زوایاى دلش نهفته است که در دوران هاى مختلف زندگى، فرصتى براى بروز و ظهور پیدا نکرده است و روزى این آرزوها جوانه مى زند و در دل ظاهر مى شود و با ظهور خود در رفتار انسان تأثیر مى گذارد، تصمیم ها را تبدیل به تردید و پیشروى ها را تبدیل به توقف و گاهى تبدیل به عقب گرد مى نماید و در نتیجه انسان بر خلاف شناخت خود عمل مى کند. انسان موجود ناشناخته و بسیار عجیبى است. انسان به گونه اى است که گاهى علاقه ها، خواسته ها و آرزوهاى ناشناخته اى در زوایاى قلب او نهان شده است که خود او به درستى از آنها خبر ندارد. همانگونه که ویروسهایى در یک زمان فعال نیستند ولى در شرایط خاصى فعال مى شوند، آرزوهایى هم در گوشه و کنار قلب انسان نهفته است که در شرایط خاصى فعال مى شود و شروع به وسوسه کردن او مى کنند.

مجموع چنین خواسته هایى که انسان را در مقابل راه حق و هدایت و در مقابل پیشوایان شناخته شده عاصى و از مسیر صحیح منحرف مى کند و با بروز آنها، انسان روى حق پا مى گذارد و از راه صحیح منحرف مى شود، مجموع این خواسته ها در عرف قرآن کریم، دنیاطلبى نامیده مى شود.

البته الان نمى خواهم بحث علمى و گسترده این مسأله را مطرح کنم، ولى مى خواهم به طور اجمال خاطرنشان کنم که راز اصلى اینگونه انحرافات دلبستگى به لذتهاى دنیاست. توضیح آنکه تمایلات انسان تحت تأثیر یک سلسله از بینشها شکل مى گیرد و جهت پیدا مى کند. انسان به صورت فطرى حیات و زندگى خود را دوست دارد. این ویژگى تنها در انسان نیست، بلکه خداوند تمام موجودات زنده را به گونه اى آفریده است که به حیات خود علاقه دارند و تا جایى که مى توانند از آن دفاع مى کنند. علاقه به حیات، لازمه وجود هر موجود زنده اى است و بر همین اساس هر موجودى به طور فطرى آنچه را که لازمه حیات باشد، مانند خوردنى ها و آشامیدنى ها، دوست دارد. زیرا بدون آنها زندگى موجود زنده در معرض خطر قرار مى گیرد. انسان نیز از این قاعده مستثنى نیست.

آیا دوست داشتن زندگى، امر ناپسندى است؟ آیا اینکه انسان در صدد تهیه غذا براى ادامه زندگى باشد، بد است؟ آیا این کار دنیاطلبى و مذموم است؟ آیا چنین کارى را خداوند از انسان نخواسته است؟ اگر این چنین باشد حکمت خدا باطل مى شود. پس خدا ما را در این عالم براى چه آفریده است؟ به خصوص با توجه به تأکیدات فراوان قرآن در مورد استفاده از نعمت هایى که خدا براى انسان آفریده است. قرآن، نعمت هاى خدا را یکایک بر مى شمارد، میوه هاى مختلف، عسل، حیواناتى که انسان از شیر و گوشت آنها استفاده مى کند، سپس مى فرماید: ما این نعمت ها را براى شما آفریدیم، از این نعمت ها استفاده کنید. ذکر این نعمت ها و تأکید بر استفاده از آنها براى چیست؟ پس، این که انسان به زندگى خود علاقه داشته باشد و از نعمت هاى الهى براى ادامه آن بهره ببرد، امر ناپسندى نیست. تمام خواسته هاى فطرى را دست آفریدگار حکیم در وجود انسان قرار داده است تا انسان از آنها استفاده کند. این کار دنیاخواهى و دنیاطلبى نیست. بلکه بدىِ دنیاطلبى به این مسأله برمى گردد به این که تمایلات و خواسته ها در سایه چه اعتقادى شکل مى گیرد. پیرامون این مسأله نیز بحثى مطرح است که مناسب است به آن اشاره کنم.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/11/18:: 12:0 صبح     |     () نظر

     تمام آنچه گفته شد مقدمه اى براى مطرح کردن سؤال دیگرى بود. همه ما شنیده ایم که مردم کوفه حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) را براى امامت و خلافت به کوفه دعوت کردند. این دعوت در زمانى صورت گرفت که معاویه از دنیا رفته و در تمام بلاد اسلامى براى یزید بیعت گرفته بودند. حتى در خود مدینه که پایگاه و مرکز دنیاى اسلام است، مدینه اى که امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام)، و بزرگان اصحاب در آن زندگى مى کردند، شهرى که مردم آن به طور دائم با قرآن و کلام پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در ارتباط بودند، جایى که مردم آن، امام حسین(علیه السلام) را بر دوش پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) دیده بودند، و سخنان فراوانى در مورد آن حضرت از زبان پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) شنیده بودند اما همه این مردم و یا حداقل افراد سرشناس آنها که قابل اعتنا بودند، همه به جز چند نفر با یزید بیعت کردند. در چنین شرایطى که مردم مکه، مدینه، شام و بلاد دیگر با یزید بیعت کرده بودند، مردم کوفه براى حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) نامه مى نویسند و از آن حضرت درخواست مى کنند که به کوفه بیاید. این اقدام مردم کوفه نشانه این است که تعلیمات امیرالمؤمنین(علیه السلام) در این مردم تأثیر گذاشته بود و با توجه به چنین تأثیرى، آنها گرایش به اهل بیت(علیهم السلام) داشتند. متن نامه هایى که براى حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) نوشته اند، متن هاى بسیار سنگین و مؤدبانه اى است. امّا عجیب این است که همین کسانى که با این سوابق و خصوصیات و با این ویژگى هاى شخصیتى، امام حسین(علیه السلام) را براى خلافت دعوت کردند، چند روز بعد به روى امام حسین شمشیر مى کشند و در میدان جنگ مى ایستند تا حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) کشته شود. چندین مرتبه امام حسین(علیه السلام) با این مردم صحبت کرد و گفت مگر خود شما این نامه ها را ننوشته اید؟ بسیارى از آنها در آن میدان حضور داشتند و براى جنگ با حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) آمده بودند. حضرت خطاب به آنها مى فرماید: مگر شما نبودید که ما را براى تشکیل حکومت علوى به اینجا دعوت کردید و قصد داشتید با من بیعت کنید؟ مگر شما نگفتید ما امام و راهنما نداریم، تو به کوفه بیا تا ما در سایه ولایت شما اتحاد پیدا کنیم، «لعل الله یجمعنا بک على الحق»1؟

آن نامه ها، دعوت ها و آن در خواست ها چه شد؟ آیا در مدت کمتر از یک ماه افکار ایشان عوض شد؟ گرچه این افراد به اهل بیت(علیهم السلام) اظهار علاقه کرده و امام حسین(علیه السلام) را هم به شهر خود دعوت کرده بودند، اما بدون شک ریشه هاى ایمان آنها خیلى قوى نبود. شناخت آنها نسبت به مسأله امامت اهل بیت(علیهم السلام)، امامت امام معصوم(علیه السلام) و وجوب اطاعت از او و معرفتى که باید نسبت به این شخصیت هاى بزرگوار داشته باشند، شناخت هاى ضعیفى بود. درست است که آنها از ظلم بنى امیه به ستوه آمده بودند و از تسلط آنها بر خود مى ترسیدند و همچنین به حسب وجدان فطرى و طبیعى خود، به خاندان پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) علاقه داشتند، ولى ایمان محکم و شناخت عمیقى نسبت به اهل بیت(علیهم السلام) و مسأله امامت و ولایت نداشتند. این ضعف شناخت موجب شد که تحت تأثیر هجوم تبلیغات دستگاه اموى قرار گیرند. طى یک ماه عمال دستگاه عبیدالله بن زیاد، آن چنان مردم کوفه را با سخنرانى ها و عوامل طبیعى خود تحت تأثیر قرار دادند که فکر آنها تغییر کرد. ولى ضعف شناخت، تنها عامل مؤثر نبود. بلکه عامل مهم تر، گرایش هایى بود که دشمنان اسلام و اهل بیت(علیهم السلام) از آنها استفاده کرده و مردم کوفه را از مسیر خود منحرف کردند. این گرایش ها هوس ها و آرزوهایى بود که در دستگاه حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) برآورده نمى شد. دستگاه اموى سعى کرد روى این عوامل تکیه کند و افراد سرشناس و رؤساى قبایل و عشایر را با وعده و وعیدهاى خود امیدوار کند که با پذیرفتن حکومت ابن زیاد به آرزوهایشان مى رسند. این مسأله آن قدر براى ایشان مهم بود که همان کسانى که به حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) نامه نوشتند، تحت تأثیر این عامل قرار گرفتند. همان کسانى که حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) را به خوبى مى شناختند، همان کسانى که خودشان سال ها در مجلس وعظ حضرت على(علیه السلام) شرکت کرده بودند بلکه در رکاب حضرت على(علیه السلام)شمشیر زده و با معاویه جنگیده بودند. اما امروز با عبید الله بن زیاد و یزید بیعت کرده و به جنگ امام حسین(علیه السلام) آمده بودند.


1. بحارالانوار، ج 44، ص 332.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/11/17:: 12:0 صبح     |     () نظر
<      1   2   3   4   5   >>   >


 – جنبش وبلاگی حامیان جبهه پایداری