سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
مردم چیزى از کار دین را براى بهبود دنیاى خود وانگذارد جز آنکه خدا چیزى را که زیانش از آن بیشتر است پیشاپیش آنان آرد . [نهج البلاغه]
امام حسین علیه السلام
درباره



امام حسین علیه السلام


علی اصغر
مطالبی که به طور سلسله وار در این وبلاگ مشاهده می فرمایید مجموعه سخنرانى هاى استاد آیت الله مصباح یزدی است که در حسینیه شهداى قم در محرم 1421 بیان شده و تحت عنوان آذرخشی دیگر از آسمان کربلا چاپ و منتشر گردیده است. ضمناً مدیر وبلاگ فقط منعکس کننده مطلب می باشد.

     در هر محیط انسانى باورها و ارزشهایى مطرح است که از طرف مردم پذیرفته شده و مورد احترام قرار گرفته است. به عنوان مثال، اگر کسى محیط کشور اسلامى ما را بررسى کند، مى بیند که مردم به خدا، پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و ائمه اطهار(علیهم السلام) معتقدند، به سیدالشهدا(علیه السلام)علاقه دارند، به قرآن احترام مى گذارند، احکام قرآن را احکام خدا، مقدس و واجب الاطاعه مى دانند و هم چنین باورهاى دیگرى که براساس آنها ارزشهایى مطرح مى شوند. مردم یک جامعه براساس باورهاى خود، امورى را خوب و در مقابل، امور دیگرى را بد مى دانند، کارهایى را گناه، زشت و پلید مى دانند و بر خلاف آنها، کارهاى دیگرى را مقدس و محترم مى شمارند. به عبارت دیگر، در هر جامعه اى این مسائل وجود دارد که امورى به عنوان ارزشها و امورى دیگر به عنوان ضد ارزشها مطرح هستند. البته هم باورها و هم ارزشهایى که در جوامع مطرح مى باشند، به حسب اختلاف مذاهب و ادیان تفاوت مى کنند. از سوى دیگر مى بینیم بسیارى از کشورهاى دنیا، به خصوص کشورهاى غیراسلامى و به ویژه کشورهایى که به عنوان کشورهاى توسعه یافته شناخته مى شوند از نظر علم، صنعت و تکنولوژى و هم چنین از نظر ثروت و شهرت از ما پیشرفته تر هستند، در حالى که باورها و ارزشهاى آنها با ما تفاوت دارد. ممکن است کسانى با مشاهده چنین وضعیتى درصدد برآیند که در باورها و ارزشهاى پذیرفته شده مسلمانان تغییر ایجاد کنند. یعنى سعى کنند باورهاى مردم را از بین ببرند. به تعبیر دیگر مردم را گمراه کرده و ایمانشان را هدف قرار دهند. هم چنین در مورد ارزشهایى که در جامعه مطرح است، در خوب و بدها تصرف کنند و خوبى بعضى از خوبیها را کم رنگ و در مقابل هم بدىِ بعضى از بدیها را کمرنگ کنند تا به تدریج خوب و بد هم مرز شوند و چندان تفاوتى نکنند. به دو دلیل ممکن است عده اى درصدد گمراه کردن دیگران برآیند; یکى به این دلیل که اساساً هیچ اعتقادى به باورها و ارزشهاى مورد قبول جامعه ندارند. این افراد به هر دلیل، وجود خدا، پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و حقانیت اسلام و مکتب را باور نکرده اند. حال، یا اصلا در پى فراهم کردن مقدمات آن نبوده اند و یا به کسى دسترسى پیدا نکرده اند که اعتقادات را براى آنها به درستى تبیین کند. به هر حال، این افراد به دین و ارزشهاى دینى اعتقاد ندارند و چون خود آنها به دین اعتقاد ندارند، تصور مى کنند مردمى که به این دین اعتقاد دارند، گمراه هستند. به همین جهت، حتى گاهى به عنوان خدمت به جامعه، درصدد از بین بردن دین مردم برمى آیند. چون با خود مى گویند: این مردم گمراه شده اند و ما براى اینکه به جامعه خود خدمت کنیم، باید این مردم را از گمراهى در آوریم. براى این منظور چه کارى باید انجام دهیم؟ باید این اعتقادات دینى را از آنها بگیریم تا هدایت شوند! باور کنید افرادى با چنین تصوراتى وجود دارند و من با بعضى از ایشان برخورد داشته ام. بنابراین دسته اى از افراد هستند که ایمان ندارند و مى خواهند دیگران را هم بى ایمان کنند.

دسته اى دیگر هستند که بى دین و بى ایمان نیستند، بلکه به خدا معتقدند، اصول دین را قبول دارند، احکام شایع در میان مردم از قبیل نماز، عزادارى امام حسین(علیه السلام)، و مانند آن را قبول دارند ولى تضادى بین پذیرفتن این باورها و ارزشها از یک سو و پذیرفتن فرهنگ الحادى حاکم بر دنیا از سوى دیگر احساس کرده اند. آنها نه مى توانند ارزشها را انکار کنند و بگویند دین دروغ است ـ چون فرض کردیم این دسته به اصل دین معتقد هستند ـ و نه مى توانند با فرهنگ غربى و الحادى مبارزه کرده و بگویند تمام جوامع الحادى خطا مى کنند، چون چنین قدرت، شهامت، جرأت و استقلال فکرى ندارند. البته این مسأله خیلى هم عجیب نیست. هنگامى که کسى با مردم این جوامع معاشرت داشته باشد بخصوص مدتى در آن کشورها زندگى کند، رفتار آنها را ببیند و به خصوص بعضى از امورى که جاذبه و لذتبخش باشد، ممکن است تحت تأثیر قرار بگیرد. بعضى از مراسم و مجالس براى انسان جاذبه دارد و هوسها و غرایز او را ارضا مى کند. کسى که تحت تأثیر آن فرهنگ قرار گرفته، مى گوید اینها چیزهاى خوبى است و نمى توان از آنها چشم پوشید، بلکه براى برطرف کردن این تضاد باید کارى کرد و چاره اى اندیشید که بین دین و فرهنگ حاکم بر دنیاى پیشرفته، سازشى بوجود آید. چنین اشخاصى نه مى توانند از دین دست بکشند، ـ چون کمابیش با مبانى این دین آشنا هستند، ادلّه آن را شناخته و آنها را باور کرده اند ـ و نه مى توانند از مظاهر فرهنگ غربى و پیشرفتهاى مادى مغرب زمین که با دین چندان سازگار نیست، چشم بپوشند. متأسفانه امروزه آنچه در همه کشورهاى غربى وجود دارد در بعضى از کشورهاى اسلامى هم به چشم مى خورد، مانند بى حجابى، اختلاط زن و مرد و نظائر آنها. شاید بسیارى از شما به سوریه یا لبنان یا دیگر کشورهاى اسلامى رفته باشید، این کشورها گرچه اسلامى هستند اما ظواهر آنها چندان با کشورهاى غربى کافر تفاوتى ندارد. نهایت این است که در این کشورها زنان باحجاب بیشتر است، وگرنه در این کشورها هم زن بى حجاب و هم با حجاب هست. گاهى در خیابان مى بینى چند خانم باحجاب که حتى پوشیه انداخته و صورت خود را پوشانده اند با چند خانم بى حجاب و آرایش کرده، همراه با یکدیگر راه مى روند. در رژیم گذشته در ایران هم کمابیش وضع به همین صورت بود. کسانى که سن بیشترى دارند، شاید به خاطر داشته باشند که در آن زمان خانواده هایى بودند که بعضى از خانم هاى آنها بى حجاب و بعضى هم باحجاب بودند. بعضى افراد قصد دارند بین این دو حالت آشتى برقرار کنند و مى گویند باید کارى کنیم که شخص بتواند با وجود این که اعتقاد به خدا و دین دارد، به سیدالشهدا(علیه السلام) هم احترام مى گذارد و شب عاشورا هم عزادارى مى کند، در عین حال از شرایط زندگى غربى هم استفاده کند و از آن زرق و برقها هم لذتى ببرد و بى بهره نباشد. این افراد درصدد برمى آمدند که در دین تغییرى ایجاد کنند که با فرهنگ غربى سازگارى پیدا کند.

بنابراین، عده اى چون بى دین هستند، قصد دارند ایمان دیگران را سلب کنند. اما عده اى دیگر بى دین نیستند ولى مى گویند: دین سنّتى با زندگى دنیا سازگارى ندارد، از زندگى دنیا هم نمى توان چشم پوشید، بنابراین باید کارى کنیم که سازشى بین دین و دنیا برقرار شود. به همین منظور آنها هم به تحریف در دین و تغییر باورها، ارزشها و احکام دینى دست مى زنند تا شاید بین دین و زندگى غربى به نحوى آشتى برقرار کنند بگونه اى که دین مانع همه لذت طلبى ها و هواپرستیها نشود. ما با این دو دسته از افراد مواجه هستیم که مى توانند براى دین خطر آفرین باشند. به طور اجمال روشن شد که انگیزه کسانى که قصد از بین بردن دین مردم را دارند چیست.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/9/4:: 7:0 عصر     |     () نظر

     اما بخش دیگرى از آفتهایى که براى انسان پیش مى آید مربوط به شناخت، عقیده و فکر است. در برابر این گونه آفات باید بکوشیم عقاید خود را با دلایل روشن و منطقى اثبات کنیم و به عقاید تقلیدى که از پدر و مادر یا از محیط فرا گرفته ایم، اکتفا نکنیم. و به خصوص در این روزگار، پاسخ شبهاتى را که در زمینه مسائل اعتقادى و معرفتى مطرح مى شود، یاد بگیریم. یکى از اوجب واجبات، به خصوص براى نسل جوان ما، این است که سعى کنند عقاید دینى خود را تقویت کرده و پاسخ شبهه ها را یاد بگیرند. پدر و مادرها، مربّیان و کسانى که دلسوز جوانان هستند و براى آینده انقلاب نگران هستند، باید بدانند یکى از بزرگترین وظایف آنها این است که زمینه تقویت عقاید نوجوانان و جوانان را فراهم کنند. گرچه مراسم عزادارى ضامن بقاء اسلام و بزرگترین افتخار ما شیعیان و بهترین وسیله اى است که دین ما را حفظ کرده و ان شاءالله بعد از این هم خواهد بود، ولى گاهى از میان کسانى که در عزاداریها هم شرکت مى کنند، بعضى افراد دچار انحرافاتى مى شوند. براى اینکه در برابر این گونه انحرافات فکرى و عقیدتى مصونیت پیدا کنیم، باید بر خود لازم کنیم که مطالعاتى در زمینه عقاید داشته و در پى یافتن پاسخ براى شبهاتى که مطرح مى شود، باشیم. بحمداللّه در این زمینه کتاب و مقاله زیاد نوشته شده و سخنرانیهاى خوبى هم ایراد شده است. باید اهتمام داشته باشیم این مطالب را یاد بگیریم. جدى نگرفتن عقاید با ضعف عقیده، انحراف تدریجى و ـ خداى ناکرده ـ سقوط در وادى کفر و ضلالت مساوى است. این وظیفه زمانى اهمیت بیشترى پیدا مى کند که ما متوجه شویم که افرادى درصدد تضعیف عقاید جوانان ما هستند. البته اینکه گفتم جوانان، به این دلیل است که آنها بیشتر در معرض خطر هستند، و گرنه براى پیرمردها هم، چنین خطراتى وجود دارد. چه بسا کسانى که در سن پیرى کافر شدند. این گونه نیست که هر کس سنى از او گذشت، مصونیت پیدا مى کند. به هر حال، دستهاى مرموزى در کار است تا عقاید دینى مردم را تضعیف کنند. البته این امر تازگى ندارد. این کارى است که شیطان قسم خورده است که آن را به عهده بگیرد و تا پایان زندگى بشر بر روى زمین، آن را ادامه دهد و تا جایى که توان داشته باشد از انجام آن کوتاهى نمى کند; هر روز هم بر تجربیاتش افزوده شده راههاى بهترى را براى گمراه کردن مردم پیدا مى کند و شبهه هاى جدیدتر، جذابتر و گمراه کننده ترى مطرح مى کند. این یک واقعیت است. این ما هستیم که باید در برابر شبهه ها مصونیت پیدا کنیم. با توجه به اهمیت این مسائل، قصد دارم در این جلسات بخشى از این شبهات گمراه کننده را که بسیارى از جوانان ما را در معرض گمراهى قرار داده است مطرح کنم و در حد توان گوینده و ظرفیت مجلس آنها را بررسى کنم. در ابتدا سیر منطقى و تاریخى القاء شبهه ها را در زمان خودمان به عرض عزیزان مى رسانم تا با توضیح مختصرى متوجه شوید که این شبهه ها به صورت طبیعى ابتدا از کجا شروع شده و چگونه دنبال مى شود. هنگامى که سیر زمانى القاء این شبهه ها توسط شاگردان شیطان را بررسى مى کنیم، متوجه مى شویم که اتفاقاً ترتیب زمانى با ترتیب منطقى هماهنگ بوده است.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/9/3:: 7:0 عصر     |     () نظر

     پیش از این، این سؤال را مطرح کردیم که چگونه انسانها از نظر علوّ درجات یا پستى و ذلت تا این اندازه با یکدیگر تفاوت پیدا مى کنند و حتى ممکن است یک انسان در بخشى از عمر خود، از جمله بهترین انسانها باشد و در بخش دیگرى تا حد حیوانات تنزل کند و هم چنین بالعکس، ممکن است کسى حتى تا اواخر عمر اهل شقاوت بوده و در پایان عمر مستبصر و اهل هدایت شود و به درجات عالى برسد، چنان که در تاریخ زمان حضرت سیدالشهدا(علیه السلام)نمونه هایى از چنین افرادى را داشته ایم. براى اینکه این مسئله هم به عنوان پدیده اى فردى و روان شناختى و هم به عنوان پدیده اى اجتماعى و جریانى تاریخى بررسى شود، درباره آن بحث کردیم و به این نتیجه رسیدیم که عوامل گمراهى در دو دسته خلاصه مى شوند:

الف) یک دسته عواملى که به شناخت حقیقت مربوط مى شود. افرادى که در این زمینه از معرفت ضعیفى برخوردار هستند و دلایل کافى براى اعتقاد خود ندارند، تحت تأثیر شبهات شیاطین واقع شده و ایمان خود را از دست مى دهند; هر چند این افراد سالیانى دراز در محیطى سالم و نورانى زندگى کرده باشند، ممکن است در اواخر عمر تحت تأثیر شبهات شیطانى قرار گرفته و گمراه شوند.

ب) دسته دیگرى از عوامل مربوط به خواسته ها، تمایلات، عواطف و احساسات انسان مى شود. حتى ممکن است کسانى راه حق را شناخته باشند و بتوانند آن را اثبات کرده و شبهات را هم به خوبى جواب دهند، ولى در مقام عمل به خاطر اینکه خواسته هاى نفسانى در جان آنها ریشه دوانده است، کارى از پیش نبرند. گاهى تمایلات و آرزوهایى در اعماق قلب انسان نهفته است که خود او هم به درستى متوجه آنها نیست و ممکن است روزى این آرزوها براى انسان مشکلى ایجاد کنند. نمونه بارز این مطلب، عمر بن سعد است که آرزوى حکومت در رى موجب شد دانسته هاى خود را فراموش کند و بر معلومات خود پا گذارد. او با وجود این که از سر شب تا صبح با خود کلنجار رفت، سرانجام تصمیم گرفت که به جنگ با سیدالشهدا(علیه السلام) بپردازد. ما باید از این جریانات تاریخى براى روزگار خود بهره بگیریم. یعنى امروز هم ممکن است انسانهایى باشند که در معرض خطر انحراف قرار گیرند، ممکن است حتى کسانى سالیان درازى را در محیطى پاک و نورانى و در خانواده اى متدین گذرانده باشند; ولى حتّى در اواخر عمر تحت تأثیر بعضى از شبهات واقع شده و ایمان خود را از دست بدهند. همچنان که ممکن است تعلقات و وابستگى هاى خاص به دنیا، پول، مقام و یا سایر زخارف دنیا باعث شود که روى حق پا گذارند و راه باطل را انتخاب کنند. ممکن است این افراد توجیهاتى هم براى اینکه چرا راه باطل را پذیرفته اند، ارائه کنند.

ما براى مصونیت در برابر این گونه آفات باید همان نصیحتى را که سیدالشهدا(علیه السلام) در شب و روز عاشورا چندین بار به گوش مردم خواند، به کار ببندیم. پیش از این بخشهایى از فرمایش هاى سیدالشهدا(علیه السلام) را که در شب عاشورا و هم چنین روز عاشورا چندین مرتبه براى اصحاب خود و مردم دیگر ایراد فرمودند مرور کردیم و چنین نتیجه گرفتیم که سیدالشهدا(علیه السلام)در آخرین ساعات حیات خود، بهترین هدیه اى که به دوستانش داد، همین سخنان و نصایح بود، هم چنین بهترین دارویى که آن حضرت براى درمان دشمنانش ارائه کرد، همین مطلب بود. امام حسین(علیه السلام) در این فرمایش ها اصحاب و هم چنین دشمنان خود را اینگونه نصیحت مى کند که فریب دنیا را نخورند، خود را در مقابل زرق و برق دنیا نبازند و تعلق به لذتهاى دنیا آنچنان بر ایشان مسلط نشود که موجب آلوده شدن آنها به گناه شود زیرا هنگامى که به گناه مبتلا شدند، به تدریج آلودگى در جان آنها رسوخ کرده، از گناه صغیره به کبیره روى مى آورند، به تدریج گناه براى آنها عادت شده و در نهایت به کفر منتهى مى شود. بحث پیرامون این موضوع که مربوط به خودسازى مى شود بحثى طولانى است. اگر بخواهیم از این آفتها مصونیت پیدا کنیم، باید در قدم اول تقوا پیشه کنیم، واجبات را انجام دهیم، وظایف خود را درست یاد بگیریم و به آنها عمل کنیم، از گناهان اجتناب کنیم و قدم به قدم در این راه جلو برویم تا اینکه ملکه تقوا براى ما حاصل شود و بتوانیم در مقابل عوامل شیطانى مقاومت کنیم.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/9/2:: 7:0 عصر     |     () نظر

    چرا این مصیبت دامنگیر مسلمانها شد؟ این مصیبت دو عامل داشت: یکى اینکه معرفتشان نسبت به حقایق و معارف دین و از جمله ولایت اهل بیت: ضعیف بود و خیلى مسئله را جدّى نمى گرفتند در همان زمان هم، گروهى از مردم اگر نگویم اکثریت مردم سکولار بودند. یعنى چه؟ یعنى اینکه مى گفتند: دین به جاى خودش، دولت هم به جاى خودش. پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله)خیلى خوب بود، حضرت على(علیه السلام) هم خیلى خوب است ولى براى نماز، براى تفسیر قرآن و براى حدیث و این گونه امور خوب بودند، اما اختیار حکومت باید به دست مردم باشد هر که را خواستند مى توانند برگزینند. وقتى مردم گفتند پدر زن بزرگ پیغمبر براى حکومت اولى است، این حقشان بود که رفتند و با او بیعت کردند. این مسأله ربطى به دین ندارد. این همان سکولاریزم یعنى تفکیک دین از سیاست و دولت است. این مسأله تازه اى نیست، بلکه از همان روز رحلت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) شروع شد. بسیارى از کسانى که با امام حسین(علیه السلام) جنگیدند، مسئله حکومت و ولایت و اینکه با چه کسى بیعت کنند را یک مسأله دنیوى مى دانستند نه مسأله دینى، و این ضعف معرفت بود که برخوردشان با امام حسین(علیه السلام) مانند برخورد با کسى بود که امروز به او رأى مى دهیم و او را انتخاب مى کنیم. گمان مى کردند اختیار با خودشان است و دیگر مسئولیتى ندارند; غافل از اینکه این یکى از بزرگترین مسئولیتهاست و اهمیت مسأله، ولایت از نماز بالاتر است «و لم یُناد بشىء کما نودى بالولایه»1 رأى دادن به یزید یعنى اختیار خون و مال و جان و عِرض و ناموس و دین مسلمانها را در اختیار او قرار دادن، و این چیز ساده اى نیست. این درست نبود که بگویند رأى خودم است و به هر که بخواهم رأى مى دهم; خیر، این تکلیف و مسئولیت است، مى بایست تحقیق مى کردند که آیا کسى شایسته تر از یزید براى بیعت کردن هست یا نیست. ولى آنها گفتند: ما چندین سال در زمان پیغمبر(صلى الله علیه وآله) با مشرکین جنگیده ایم و در زمان حضرت على(علیه السلام) چندین سال با برادران مسلمانمان در جنگ صفین، نهروان و جمل جنگیده ایم. دیگر کافى است، حوصله جنگیدن را نداریم. مى خواهیم کسى سر کار بیاید که دیگر فرمان جنگ ندهد تا قدرى به زندگیمان برسیم; غافل از اینکه جنگیدن در آنجا که به امر امام معصوم(علیه السلام) است، مثل نماز خواندن واجب است و انتخاب فرد صالحى براى حکومت، اهمیتش به مراتب از نماز بیشتر است. به این جهت که ممکن است با رأى یک نفر اکثریت حاصل شود یا دست کم در حصول اکثریت شریک باشد و در این صورت در مسلّط نمودن کسى بر جان، مال و ناموس مردم و بلکه در مسلط کردن وى بر احکام اسلام شریک است، به طورى که اگر او قانونى بر خلاف اسلام بگذراند، تا زمانى که این قانون اجرا مى شود همه رأى دهندگان در گناهش شریکند; چون اینها آن نماینده را انتخاب کرده اند و اگر اینها به او رأى نداده بودند، او نمى توانست این قانون را بگذارد. پس مسئله رأى دادن حتى در مورد نمایندگى مجلس چیز ساده اى نیست، باید معرفت پیدا کرد که چه کسى شایسته تر و مورد رضاى خدا و اولیاء خداست. عدم توجه به این مسأله ناشى از ضعف شناخت است و مى دانید که خطر براى جامعه اسلامى در این زمان، از خطر براى جامعه اسلامى در زمان امام حسین(علیه السلام) بیشتر است. آنروز دشمنان امام حسین(علیه السلام)غیر از عده اى اهل کوفه و اهل شام چه کسانى بودند و امروز دشمن اسلام چه کسانى هستند؟ امروز سراسر کشورهاى بزرگ دنیا، دشمن اسلامند. آنروز آمریکا و سایر کفّار نقشى در کشتن امام حسین(علیه السلام) نداشتند، هر چه خطر بود از ناحیه مسلمانهاى ضعیف الایمان، سست عنصر و بىوفا بود. اما امروز چطور؟ آیا امروز خطر فقط از ناحیه افراد ضعیف الایمان داخلى است یا تمام کشورهاى بزرگ دنیا، بزرگترین دشمن خودشان را اسلام و ایران اسلامى مى دانند و بارها به این مطلب تصریح کرده اند و هنوز هم امید دارند که به نام اصلاحات، اسلام را ریشه کن کنند. امروز خطر براى اسلام خیلى بیشتر از زمان امام حسین(علیه السلام) است. الحمدلله معرفت مردم ما هم خیلى بالاتر از معرفت مردم آن زمان است. مردم ما آنچنان نیستند که به این آسانى دنبال هر صدایى راه بیفتند. حتماً در این شهر مجالس دیگرى هم در این ظهر عاشورا با همین جمعیت یا نظیر این، وجود دارد. آیا این مردم اگر بدانند رضایت امام حسین(علیه السلام) در چه چیزى است، کوتاهى مى کنند؟ بخدا قسم چنین نیست. البته بعضى افراد بى تفاوت اهل تولرانس، اهل تساهل و تسامح وجود دارند، اما شما این گونه نیستید و ثابت کرده اید که چنین نیستید. ولى آن زمان این گونه نبود; حتى از میان کسانى که از مکه با سیدالشهدا(علیه السلام)و براى حمایت او راه افتاده بودند، عده اى در بین راه و بالاخره برخى در شب عاشورا برگشتند تا اینکه طبق بعضى روایات شصت و یک نفر و طبق روایت معروف هفتاد و دو نفر باقى ماندند. صدها نفر وقتى فهمیدند کار به شهادت مى انجامد و به مسالمت نمى گذرد یکى یکى، دو تا دوتا و چند تا چند تا امام حسین(علیه السلام) را تنها گذاشتند و رفتند. ان شاءالله من و شما آن گونه نباشیم و عهدى را که با سیدالشهدا(علیه السلام) مى بندیم تا آخرین نفس به آن پایبند باشیم.

پروردگارا! تو را به خون حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) قسم مى دهیم ایمان ما را تا آخرین لحظه از همه آفات و شکوک حفظ بفرما!

این کشور را که کشور امام زمان[عجل الله فرجه الشریف] است، زیر سایه لطف ولى عصر[عجل الله فرجه الشریف] و تحت رهبرى ولىّ امر مسلمین تا ظهور حضرتش محفوظ بدار!

بر ایمان و معرفت و عشق ما نسبت به اهل بیت(علیهم السلام) بیفزا!


1. کافى، ج 2، ص 18.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/9/1:: 7:0 عصر     |     () نظر

      انسان همانطور که باید نسبت به مواد نافع جاذبه داشته باشد، باید نسبت به سموم هم دافعه داشته باشد. بدن ما همانطور که به جذب مواد نافع احتیاج دارد به دفع سموم هم نیاز دارد. اگر کلیه درست کار نکند و اگر روده ها درست کار نکنند و مواد سمى از بدن خارج نشود، انسان مسموم مى شود، و سرانجام مى میرد. سموم را باید دفع کرد. جاذبه همه جا به درد نمى خورد. بلکه با دشمنان باید دشمنى کرد و خدا را شکر نمود بر اینکه همانگونه که دوستى خاندان پیغمبر(صلى الله علیه وآله) را به ما داده، دشمنى دشمنانشان را هم به ما داده است. این نعمتى است که خدا داده و باید خدا را بر این نعمت شکر کرد. باید زیارت عاشورا خواند و اول دشمنان را لعن کرد این سدّى است که مانع مى شود از اینکه با دشمنان آمیزش فرهنگى پیدا کنیم و اخلاق، رفتار و افکار آنها در ما اثر بگذارد. وقتى سد شکسته شد، کم کم فرهنگ آنها به ما سرایت مى کند بلکه همان فرهنگ، فرهنگ غالب مى شود و این همان خطرى است که مسلمانها را بعد از پنجاه سال از وفات پیغمبر(صلى الله علیه وآله) تهدید کرد. البته این خطر خیلى پیش از این و از روز رحلت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) شروع شد، وقتى به اوج خود رسید آن کسانى که در شهر پیغمبر(صلى الله علیه وآله)، در زادگاه پیغمبر(صلى الله علیه وآله)، در کنار مسجد و مزار پیغمبر(صلى الله علیه وآله) زندگى مى کردند، با کسى بیعت کردند که به شرابخوارى معتاد بود، او را به جاى پیغمبر نشاندند و مردم مدینه به جز چند نفر با یزید بیعت کردند، یعنى گفتند: بعد از پیغمبر(صلى الله علیه وآله) نوبت یزید است، چه فرقى مى کند، یک روز پیغمبر حکومت مى کرد حالا هم یزید حکومت کند! جان ما سالم باشد، اقتصاد ما ضربه نخورد و آزادى ما لطمه نبیند، اگر پیغمبر نبود، یزید باشد!


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/8/30:: 7:0 عصر     |     () نظر

     در زیارت عاشورا مى خوانیم که خدا به ما کرامت عطا کرد که حسین شناس شدیم. آیا ما واقعاً امام حسین(علیه السلام) را مى شناسیم؟ آیا ما بیش از مردم کوفه امام حسین(علیه السلام) را مى شناسیم؟ مردم کوفه کسانى بودند که سالها امام حسین(علیه السلام) را در کنار امیرالمؤمنین(علیه السلام)دیده بودند. کوفه به اصطلاح پایتخت حضرت على(علیه السلام) بود، سالها در آنجا نماز خوانده بود، موعظه و سخنرانى کرده بود به محرومان کمک کرده بود، ایتام و بیوه زنان را سرپرستى کرده بود. بسیارى از همین کسانى که براى کشتن امام حسین(علیه السلام) آمدند از کسانى بودند که در رکاب حضرت على(علیه السلام) با معاویه جنگیده بودند. آیا فکر مى کردند روزى بیاید که قاتل امام حسین(علیه السلام)بشوند؟! ابداً، ولى چنین روزى آمد. این اسمش فتنه است «و إن أصابته فتنه انقلب على وجهه» بعضى از افراد زیر پایشان سست است، از اول نیت بدى ندارند، دلشان مى خواهد که به راه خوب بروند و خداپرست باشند، عبادت خدا را هم مى کنند «من الناس من یعبدالله» اما «على حرف» به یک شرط و در شرایط خاصى; همیشه خداپرست نیستند.

بنده به سهم خودم به این عزاداریها و عرض ارادتها به پیشگاه حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) و این توفیقى که نصیب شما به خصوص جوانان عزیز و پاک ـ که هنوز آلوده به گناه نشده اید ـ گردیده که در چنین مراسمى با این اخلاص شرکت مى کنید غبطه مى خورم. خدا ان شاء الله این محبت و این عشق را روزافزون کند و این عشق را از شما نگیرد و این معرفت را ذخیره آخرتتان قرار دهد. ولى عزیزان من! ما باید نگران این باشیم که نکند عبادت ما هم عبادت مشروط باشد، حسین دوستى ما هم شرط داشته باشد. اگر اوضاع عوض شود، دیگر معلوم نیست ما چقدر طرفدار حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) باشیم. من نسبت به خودم خائف هستم. ان شاء الله که همه شما ثابت قدم باشید. در همین زیارت عاشورا مى خوانیم «و أن یثبت لى عندکم قدم صدق فى الدنیا و الآخرة» از خدا مى خواهیم اکنون که به حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) و اولیائش معرفت داریم و با دشمنان او دشمن هستیم، ما را ثابت قدم بدارد. براى ثبات قدم تنها شناختن امام حسین(علیه السلام) کافى نیست «اکرمنى بمعرفتکم و معرفة اولیائکم و رزقنى البرائة من اعدائکم» آنهایى که هم به روى دوستان و هم به روى دشمنان لبخند مى زنند، جزء اینها نیستند. پیروان واقعى امام حسین(علیه السلام) کسانى هستند که با دوستان آن حضرت، دوست هستند و با دشمنان او هم دشمن هستند و خدا را شکر مى کنند که این دشمنى را در دلهایشان قرار داده است و از خدا مى خواهند که هم بر دوستى آنها نسبت به امام حسین(علیه السلام) بیفزاید و هم آن دشمنى را هم زیاد کند. و لذا قبل از اینکه به حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) سلام کنند، ابتدا دشمنانش را لعن مى کنند اول صد بار لعن است و بعد از آن سلام. متأسفانه امروز در میان کسانى که ادعاى شیعه امام حسین(علیه السلام) بودن را دارند، کسانى هستند که مى گویند باید این زیارت نامه را عوض کرد لعنهاى آن را باید حذف کرد، چون دوران خشونت گذشته است! دیگر باید به روى همه حتى به روى دشمنان لبخند زد. آرى! خنده زدن به روى دشمنان بود که بعضى از زمینه هاى انحراف را در گوشه و کنار این کشور اسلامى بوجود آورد. ان شاء الله که در شهر شما این گونه نیست، اما در بعضى جاها بساط اختلاط نامشروع پسر و دختر، احیاء سنتهاى کفر، استفاده از مواد مخدر و مشروبات الکلى، شب نشینیها با تماشاى فیلمهاى ویدئویى مبتذل، در بین جوانها، کمابیش وجود دارد. چرا؟ چون با ترویج فرهنگ تساهل و تسامح، بغض نسبت به دشمنان را ضعیف کردند. گفتند: به دشمنان هم باید لبخند زد. وقتى به روى دشمنان لبخند زدند، با آنها معاشرت مى کنند; و در نتیجه، اخلاق، رفتار، فرهنگ و فسادشان را هم مى پذیرند.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/8/29:: 7:0 عصر     |     () نظر

     اینکه چرا این گونه شد، بحث مفصلى دارد که اکنون مجال بسط آن نیست، ولى اشاره مى کنم که گروهى از آنها مانند آل ابوسفیان اصلا اعتقادى به خدا، اسلام و پیغمبر نداشتند و فقط تظاهر مى کردند. دو کلام از ابوسفیان براى شما نقل کنم تا این خاندان را بشناسید و بدانید که آنها چه بینشى نسبت به اسلام و پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) و اهل بیت او(علیهم السلام)داشتند در اوایل بیعت مردم با عثمان خلیفه سوم ـ یک روز ابوسفیان کنار قبرستان اُحد آمد و صدا زد: «یا اهل، القبور الذى کنتم تقاتلونا علیه صار بأیدینا و انتم رمیم» گفت اى اهل قبور! (نگفت اى شهدا!) آن چیزى که بخاطر آن با ما مى جنگیدید، امروز در دست ماست و شما زیر خاک پوسیدید. یعنى شما فقط بر سر ریاست با ما مى جنگیدید و آن ریاست به دست ما افتاد و شما زیر زمین تبدیل به خاک شدید. عقیده وى این بود که پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) و بنى هاشم بر سر حکومت مى جنگیدند. خدا، وحى و قیامت، مطرح نبود. کلامى صریح تر از این دارد: در همان روزى که با عثمان بیعت کرد در خانه عثمان، خطاب به بنى امیه فریاد زد که: اى فامیل من; اى بنى امیه! به این خلافت که امروز به دست ما افتاده محکم بچسبید. قسم به آن کسى که ابوسفیان به او قسم مى خورد، نه بهشتى در کار است و نه دوزخى، حکومت تنها چند روز در دست بنى هاشم بود و اکنون به دست ما افتاده است. شنیده اید که وقتى سر بریده حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) را جلو تخت یزید گذاشتند، در حال مستى چه اشعار کفرآلودى را سرود!

این آل ابوسفیان و بنى امیه ـ که درباره آنها در زیارت عاشورا مى خوانید «اللهم العن بنى امیة قاطبة» ـ تیره اى بودند که اعتقادى به خدا و قیامت نداشتند، اظهار اسلام مى کردند تا جانشان سالم بماند و بعد هم بتوانند بر مردم سوار شوند و به نام اسلام بر آنها حکومت کنند. گروهى این گونه بودند، اما تعدادشان خیلى زیاد نبود. گروه دیگرى هم بودند که اهل بیت(علیهم السلام)را شناخته و ایمان آورده بودند، احکام اسلام را نیز اجرا مى کردند در جنگها و جهادها هم مشارکت داشتند و مالشان را براى اسلام انفاق مى کردند، اما کارشان یک اشکال داشت و آن اشکال این بود که ایمان و علاقه مندى آنها به اسلام، شرط داشت. قرآن کریم از این گروه با این تعبیر یاد فرموده است. «و من الناس من یعبدالله على حرف فإن أصابه خیر اطمأنّ به و إن أصابته فتنة انقلب على وجهه خسر الدنیا و الآخرة»1 بعضى از مردم هستند که شاید تعدادشان هم کم نباشد ـ نه آن زمان تعدادشان کم بود و نه در این زمان ـ مى فرماید: اینها خدا را عبادت مى کنند، احیاناً نماز مى خوانند و روزه مى گیرند ولى عبادت کردن اینها تنها در یک حالت است که اگر این حالت تغییر بکند، دیگر خداپرست نیستند. تنها در صورتى خداپرستى مى کنند و به دین وفادارند که دین با دنیایشان همسو باشد. اگر دیندارى با دنیادارى همسو باشد، دیندارند، نماز مى خوانند، روزه مى گیرند و به احکام اسلامْ عمل مى کنند. «فإن أصابه خیر اطمأن به» اگر اوضاع رو به راه باشد و در سایه دیندارى به نان و نوایى برسند، دیندار خوبى هستند; «و إن اصابته فتنة انقلب على وجهه» اینها مانند کسى هستند که لب پرتگاهى ایستاده و در حال افتادن است و استقرار ندارد، به طورى که اگر تکان بخورد، به رو به زمین مى افتد. تا اوضاع آرام است و بادى و طوفانى نیست و اوضاع بر وفق مرادشان است دین دار، مسلمان و انقلابى هستند; اما «إن أصابته فتنة» اگر فتنه اى بیاید، وضع دگرگون شود آسایش و رفاهشان از بین برود، مشکلاتى پیش بیاید و دیگر نتوانند به دلخواه خودشان رفتار کنند، «انقلب على وجهه» به رو به زمین مى افتد، دیگر خداپرست نیستند، و صد و هشتاد درجه منحرف مى شوند. بعد مى فرماید: این افراد «خسر الدنیا و الآخرة» اینها هم دنیایشان را از دست مى دهند و هم آخرتشان را; یک جهت اینکه دنیایشان را از دست مى دهند اینست که مقدارى از وقتشان صرف عبادت خدا و عمل به دستورات دین شده ولى فایده اى نداشته است، و آخرتشان را از دست مى دهند، براى اینکه ایمان واقعى نداشته اند و وقتى فتنه آمد، دیگر خدا را بنده نیستند. «ذلک هو الخسران المبین» کسانى که با مسلم در کوفه بیعت کردند شوخى نمى کردند. قبل ازآن براى حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) طبق روایت معروف، دوازده هزار نامه نوشتند، واقعاً مى خواستند امام حسین(علیه السلام) در کوفه بیاید و در آنجا مثل زمان امیرالمؤمنین(علیه السلام)، حکومت کند، هر چند خیلى از آنها به حکومت حضرت على(علیه السلام) هم راضى نبودند، ولى وقتى حکومت ایشان را با حکومت معاویه مقایسه کردند و ظلمهاى معاویه را به دوستان حضرت على(علیه السلام)دیدند که آنها را یکى پس از دیگرى کُشت یا ترور کرد یا با عسل زهرآلود، یا به صورتهاى دیگر; مسموم کرد، به حکومت فرزندان حضرت على(علیه السلام) راضى شدند. با اینکه مردم مدینه، مکه و سایر شهرهاى مهم اسلامى همه با یزید بیعت کرده بودند، ولى گروهى از مردم کوفه امام حسین(علیه السلام) را دعوت کردند و گفتند ما با یزید بیعت نمى کنیم، شما بیا تا با شما بیعت کنیم. شوخى هم نمى کردند، واقعاً هم دلشان مى خواست امام حسین(علیه السلام)بیاید و با او بیعت کنند، اما به این شرط که امام حسین(علیه السلام) که مى آید، دیگر جنگى در کار نباشد، کُشت و کشتارى نشود، نان و آبشان از بین نرود و اگر پست و مقامى دارند از دستشان نگیرد فقط امام حسین(علیه السلام) بیاید آنجا آقا باشد، نماز بخواند و آنها پشت سر او اقتدا بکنند و اگر مى خواهند از او مسئله بپرسند. اما وقتى دیدند عبیدالله بن زیاد یاران حضرت سیدالشهدا(علیه السلام)را یکى پس از دیگرى کُشت، مسلم حضرت را با آن وضع فجیع، هانى را به آن صورت و سایر دوستان امیرالمؤمنین(علیه السلام) و علاقمندان به حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) را به چه صورتهاى فجیعى کشت، دیگران را مورد تهدید قرار داد، زندانها را از دوستان حضرت على(علیه السلام) پر کرد، دیدند آن چیزى که مى خواستند واقع نشد. خود عمر بن سعد به کشتن حضرت سیدالشهدا(علیه السلام)علاقه اى نداشت. وى مدتها در این فکر بود که در رى تهران فعلى ـ حکومت کند. در این زمینه گفتگوهایى شده بود وقتى این شرایط پیش آمد با او شرط کردند و گفتند: اگر مى خواهى به حکومت رى برسى، باید بروى و با امام حسین(علیه السلام) بجنگى. پس از آنکه این شرط را قبول کرد، باز هم مطمئن نبود که کار به جنگ بکشد. مى گفت ما سى هزار نفر جمعیت داریم البته تعداد سپاه او را تا صد و بیست هزار نفر هم گفته اند وقتى امام حسین(علیه السلام) با صد نفر صد و پنجاه یا دویست نفر بیاید، در مقابل این لشگر تسلیم مى شود، بعد او را مى گیریم و مى بریم نزد یزید و دیگر به ما مربوط نیست. در دهه اول محرم ملاقاتهایى با حضرت سیدالشهدا(علیه السلام)داشت و سعى مى کرد همین کار را بکند. یک نامه هم براى عبیدالله بن زیاد نوشت و گفت الحمدلله کارها دارد به خیر مى گذرد، امام حسین(علیه السلام) را به کوفه مى آوریم و دستش را در دست امیر مى گذاریم، بسیارى از افرادى هم که با عمر بن سعد بودند، به همین نیت آمده بودند نه به قصد کشتن حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) مى گفتند: وقتى این جمعیت بیاید، امام حسین(علیه السلام)با جمعیت محدودش، چاره اى جز تسلیم ندارد و او را مجبور به بیعت مى کنیم. ولى وقتى انسان در مسیر غلطى افتاد و حاضر شد که معصیت کند، به راه خلاف برود و با دشمنان خدا بسازد، کم کم به جایى کشیده مى شود که خودش هم فکر نمى کرد. اول یک قدم برمى دارد و مى گوید این چیزى نیست، قابل اغماض است، سپس یک قدم دیگر برمى دارد و کم کم زاویه باز شده و به آنجایى مى رسد که نباید برسد.


1. حج، 11.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط علی اصغر 86/8/28:: 7:0 عصر     |     () نظر
<      1   2   3   4   5   >>   >


 – جنبش وبلاگی حامیان جبهه پایداری